محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4271

تاريخ الطبرى ( فارسي )

او و مردم چاچ ظفر داد ولايتشان را ويران كن و فرزندانشان را اسير كن ، اما مسلمانان را به خطر مينداز . » گويد : پس نصر كسان را پيش خواند و نامه را بر آنها فرو خواند و گفت : « راى شما چيست ؟ » يحيى بن حضين گفت : « دستور امير مؤمنان و دستور امير را اجرا كن . » نصر گفت : « اى يحيى ، در ايام عاصم سخنى گفتى كه به گوش خليفه رسيد و به سبب آن منزلت يافتى و مقرريت افزون شد و براى خاندانت مقررى معين شد ، اينك نيز با خويش گفتى نظير آن را بگويم ، اى يحيى روان شو كه ترا بر مقدمهء سپاهم گماشتم . » گويد : كسان به يحيى روى آوردند و او را ملامت مىكردند . در آن روز نصر گفت : « چه محنتى سخت تر از اين كه ما در سفر باشيم و آنها در حضر . » گويد : آنگاه نصر سوى چاچ حركت كرد ، حارث بن سريج سوى وى آمد و دو عرابه در مقابل بنى تميم نصب كرد . به دو گفتند : « اينان مردم بنى تميمند » كه عرابه ها را جابجا كرد و در مقابل مردم از دو به قولى در مقابل مردم بكر بن وائل ، نصب كرد و اخرم كه يكه سوار ترك بود به آنها حمله برد كه مسلمانان او را بكشتند و هفت كس از يارانش را اسير گرفتند . گويد : نصر بن سيار بگفت تا سر اخرم را با منجنيق به اردوگاه تركان افكندند چون آن را بديدند سخت بناليدند آنگاه به هزيمت برفتند و نصر بازگشت و مىخواست از نهر بگذرد كه مانع وى شدند . گويد : نصر در همان سالى كه با حارث بن سريج مقابله كرد بيامد و در بخارا فرود آمد . هنگام بازگشت ، بخاراخذاه پيش وى آمد ، وى عهده دار پادگان آنجا بود ، دو تن از دهقانان بخارا نيز با آنها بودند كه به دست نصر مسلمان شده بودند و تصميم داشتند و اصل بن عمرو قيسى عامل بخارا را بكشند و نيز بخاراخذاه را كه نامش